تبليغاتX
تو تنها نیستی
باز هم بهار اومده و تو دلم هی پر از عشق می شه انگار دلم ÷ر می کشه یه احساس پر از دلهره و آتیشی عاشقتم..............

+ نوشته شده توسط نگار در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 و ساعت 18:59 |
دلم تو رو می خواد.باز من وتو اتاق طبقه ۹ اون ساختمون و ...چقدر بیشتر دلم برات تنگ شده.چقدر بیشتر عاشق توام.انگار قراره ما به هم برسیم .عاشقتم عاشق تو ...................
+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 21:14 |

يه پستي قبلا در مورد مهتاب و هانيه نوشته بودم . راجع به مهتاب: اون طلاق گرفت و الان با شوق و ذوق داره زندگي مي كنه .ديروز عكس همون دوست پسرشو بهم نشون داد.مثل 20 ساله ها ذوق مي كنه.....

اما هانيه اون ديگه خيلي حالش بد و مي گن هيچ اميدي نيست.....

 

 

 

اين روزها دوري از تو اين مسافرت طولاني تو ديگه نمي تونم.از اونجا به من مي گي عشق توام.-خوش به حال اونهايي كه الان اونجان و تو رو مي بينن .-من كه مال توام

 

عزيزم اين آهنگ قديمي رو كه برام گذاشتي همش دارم گوش مي كنم :چو اسير دام توام  رام توام  اي محرم رازم

منم آن شمعي كه زشب تا به سحر در سوز و گدازم   اي فتنه بكش يا بنوازم ....

بعضي وقتها واقعا احساست مي كنم كنار خودم.دلتنگم براي تو .مي توني اين حس دلتنگي رو بفهمي.يه جور خفگيه .يا تنگي نفس.يكي هم نيست كه در مورد تو باهاش حرف بزنم.تولدت نزديكه و من دارم فكر مي كنم چي برات بخرم كه خوشحال بشي.چند تا كتاب فعلا خريدم تا كادو اصلي....

دوستت دارم .فعلا فقط همين....................
+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 15:14 |
نمی دونم تا کی از این عشق می نویسم .وای چقدر کم با همیم و این عمر داره می گذره و ما بدون هم و در حسرت هم.

تو کی عاشقم شدی؟

-قبل از این که باهات حرف بزنم قبل از اینکه منو ببینی

-نه خوب اون موقع از من خوشت اومده .من روز دومی که باهات حرف زدم عاشقت شدم .من هیچ وقت به این سرعت عاشق نشده بودم .منتظر دیدنت بودم هرچند این حسو از خودم دور می کردم.حالا فکر کن ببین تو کی عاشقم شدی؟

-همون روزی که تو کافی شاپ دستتو گرفتم که فالتو از کف دستت بگم. بگو من چیکار کنم عزیزم.عسل عروسک خوشگل نازم .من که همیشه به فکر توام .....

اون روز تو ماشین کنار تو بودم و قلبم از عشق تو پر بود .تماس دستت انرژی وصف ناپذیری رو در تمام تنم جاری می کرد و حرفات که همیشه تازه است و منو تو این ملالتها زنده می کنه.

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه سوم بهمن 1386 و ساعت 11:14 |
نمی دونم چرا نمی تونم  آدمهایی که بهم بد کردنو فراموش کنم. .چقدر من ساده بودم چقدر مهربون بی آلایش آدمهایی که از سر حسادت چنان داغونم کردن که تو اوج خوشی هم یادم نمیره چه حرفهایی بهم زدن در صورتیکه من چقدر گذشت کرده بودم.وای فقط منتظرم ببینم زندگیشون ....می دونم نباید کینه ای باشم .می دونم نفرت بیشتر از همه به خودم آسیب می رسونه ولی خوب وقتی انتظار نداشته باشی و بهت خیلی بد کنن نمیشه بی تفاوت شد.البته این احساسات من اپیزودیک و باز به خاطر تغییر هورمونی شاید بیشترش.اولش می خواستم بگم حالم خوبه اما دیدم ته دلم یه چیزی هست.

حالا عشق من که خیلی بیشتر از قبل دوستم داره می گه عاشقتم عاشقت شدم دلم برات تنگ شده .دوست دارم ....و من لذت می برم از این حرفها چون دوستش دارم .قلبمو باید انقدر از این عشق پر کنم که اون کینه ها جاشون نشه.

اگه کسی تونسته نفرتو فراموش کنه به من بگه چطوری.یا گذشت بهتره یا انتقام؟

نمیشه غصه مارو یه لحظه تنها بذاره ...

 

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه دهم دی 1386 و ساعت 16:34 |
اين دفعه رفتيم  يه كافي شاپ ديگه.چيكار كنيم جاي ديگه اي نداريم ديگه يعني خونه تو هست ولي من نمي دونم چرا نميام .گفتم چرا منو مي كشي طرف خودت ؟ من اذيت مي شم .وقتي تو انقدر پر رنگي هيچ چيز ديگه اي نمي تونه منو جذب كنه خوشحال كنه تنها دلخوشيم تو ميشي و اونوقت از تو دورم پيشت نيستم اذيت مي شم از اين پارادوكسهايي كه تو مغزمه.چقدر از اين دوستت دارمهاي بي موقعي كه مي گي خوشم مياد البته از من ياد گرفتيا.

تو خيابون دو تا گربه ديديم گفتي كاش  ما جاي اين دو تا بوديم اينجوري كنار هم نشستن بي خيال فقط چون دلشون خواسته.

آهنگ تو اي پري كجايي رو برام بلوتوث كرد .من زياد تو اون فازها نيستم اما چون مي گه هرشب اينو گوش مي كنه و ... دوست دارم.

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 10:29 |
- پسر کوچولوی من بچه من کوچولو بامزه

-ا من که ۵ سال ازت بزرگترم نمی خوام پسرت باشم

-بابام میشی من دختر تو باشم ؟

-نه

-پس چیه منی دوستم؟

-نه

-عشق؟

-اون که آره.ولی می خوام تو زن من باشی.تو چی دوست داری؟

-خوب آدم خیلی چیزا دوست داره....

- می دونی احساس خاصی به تو دارم .دوست داشتن انبار شده.یا نمی دونم نوستالژی

-می دونی تو عاشق منی

-آره    آره فکر کنم

این روزها همش داره این آهنگ عارفو گوش می کنه .

هرعشقی می میرد خاموشی می گیرد عشق تو نمیمیرد

باور کن بعد از تو دیگری در قلبم جایت را نمی گیرد

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 12:47 |
- مال من میشی می خوام تو مال من بشی

- یعنی چی

-مال خودم دیگه.دلم برات تنگ شده ها

-واقعا؟

-باز شروع کردی؟آره واقعا

عشق من مسافرته.گفته دلش برام تنگ شده .وسط حرفهای من یه دفعه گفت دوستت دارم دوستت دارم.خیلی به دلم نشست.اما من یه خورده دیر فراموش می کنم وقتی احساساتم جریحه دار بشه.الان راستش هنوز دلخورم ازش اما به روی خودم نمیارم.دلخور نه اما مثل قبل نیستم.شاید هم به خاطر اون نباشه.شاید به خاطر اینه که باید منطقی فکر کنم و وابستگیمو کم کم بهش کم کنم تا وقتی که این رابطه شدتش کم و زیاد و یا شاید قطع بشه آسیب نبینم  چون احتمالش خیلی زیاده.نمی دونم ببینم چی می شه

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 11:45 |
 یه دختر با موبایلش داشت حرف می زد و گریه می کرد و راه می رفت تو خیابون.شما دیدینش اون من بودم.آخه من فقط یه سوال پرسیدم گفتم من سرگرمیم برای تو؟ اون خیلی ناراحت شد و گفت با عصبانیت :کی تو سرگرمی من بودی؟خوب از این به بعد اگه تو می خوای اینطوری باشه..

بهش گفتم چرا یهو مثل غریبه ها حرف زدی از تو انتظار نداشتم و گریه بغض.قطع کردم واون چند بار زنگ زد و هی گفت حالا به چیزی فکر نکن آروم باش .من حرف تو رو گفتم.تو چجوری تونستی این فکرو بکنی که سرگرمی هستی...

من حالم خوب نبود تو خیابون گریه می کردم و باهاش حرف می زدم تقریبا دعوا می کردم.

الان آرامش بر قرار شده.من خیلی حساس شدم الان هم دوره قبل از پریود بدترم.با هرچیزی بغض می کنم .تو کارم هم مشکلات استرسزا به وجود اومده و گند ترین آدم ممکن سرپرست شده اه.

این اولین دعوامون بود  می دونم که آخری هم نیست .ولی سر هیچ همیشه.بابا جون وقتی من ازت می پرسم یک کلمه بگو نه اصلا .چرا این مردها نمی فهمن اینو؟

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 16:53 |
خیلی بیهوده می گذره خیلی اعصابمو خورد می کنن چند تا آدم از خود راضی که هرچی سعی می کنم نبینمشون نمیشه.هر دفعه یه حرف مفت باید اعصابمو تا مدتها یا شاید هم همیشه خورد کنه.

بگذریم راستی اگه این عشق تو دلم نبود چجوری می تونستم این وضعیتو تحمل کنم

ای عشق من ای همه زندگی من

در تنهایی تشنه ناز و نوازش توام

ممنونم ازش به خاطر انرژی مثبتی که بهم میده.ممنونم بابت همین حرفهای ساده همین مکالمه های روزانه که باعث میشه تو زمان حال هم زندگی کنم .با اینکه می دونم تموم میشه .شاید تا ۲ سال دیگه که رزیدنتیش تموم بشه.ممنونم بابت اعتماد به نفسی که بهم می ده.ممنونم خدایا که هنوز می تونم عاشق باشم این خودش خیلیه یا با شنیدن یه آهنگ عاشقانه به اون فکر کنم خیلی لذت بخشه .

امروز صبح چند بار بغض کردم چند بار اشکمو نذاشتم بریزه.برام دعا کنین .نه اینکه به اون برسم نه اصلا فقط دعا کنین برای یه تحول مثبت شادی بخش.مرسی یادم بودین .

 - من دوستت دارم به جبران غمهات کافی نیست؟ دیروز داشتم بر می گشتم فکر می کردم الان تو خونه منتظرمی.فکر می کردم تو زن منی.خوشگلم من دلم برات تنگ می شه اما نمی گم .اگه یه روز زنگ نزنی یه جوری می شم.یعنی معتادت شدم.خرابت شدم.تو هروئین منی .می دونی هروئین یعنی چی؟هیرو یعنی قهرمان ئین هم یعنی زن.راستی کدوم هروئینی رو دیدی که ترک کنه؟هیچ چیز نمی تونه درمان جایگزین تو باشه .نه من نمی تونم ترکت کنم.تو واقعا دوستم داری؟

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 16:7 |
رفتیم کافی شاپ خودمون.قهوه و کیک شکلاتی و خامه دار (تازه ۲ کیلو کم کرده بودما).

نمی دونم چرا اون همه حرفی که میذارم وقتی پیشتم بهت بگم یه دونش هم یادم نمیاد .وقتی می بینمت همه چیز خوب و درسته انگار و مشکلی نیست .می خندم وقتی با توام آره از ته دلم می تونم بخندم .آدمهای زیادی ممکنه ما رو ببینن

اون کتاب نوار مغز و امواج مغزی که همرات بود درآوردی از کیفت و من هیچی سر در نیاوردم.

شب تو اون کوچه تاریک موقع خداحافظی که کلی طول کشید نتونستیم حتی یه بوس کوچولو از گونه

"در خیابانهای سرد شب جفتها پیوسته با تردید یکدگر را ترک می گویند

در خیابانهای سرد شب جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست"

بر عکس فروغ که قلبش در آن سوی زمان جاری بود ما هم مثل بقیه .... خداحافظ

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه دوازدهم آبان 1386 و ساعت 17:7 |
فقط یه مکالمه ساده:

من:دلت برام تنگ نشده نه؟

-من غلط بكنم دلم تنگ نشده باشه. من دلم بيشتر از تو تنگ مي شه ولي نشون نمي دم(چرا واسه چي؟)خوشگل من خوشگل نازم  دوستت دارم دوستت دارم تو چي تو دلت تنگ مي شه ؟

- بعضي وقتا

-بعضي وقتا يعني نه زياد نه؟

-خواب ديدم يه درياي آبي بود و نخل و درختهاي سبز با تو بودم اونجا

-ديگه چي ديدي؟

-همين ديگه

-همين؟من اگه خوابم تو كوير هم باشه باكيفيت تر از خواب تو .مي خوامت

-مي خواي چيكار؟

-مي خوام داشته باشمت واسه خودم نازت كنم ببرمت هرجا بخواي

 

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 15:22 |
پنج شنبه شب  داشتم باهاش حرف می زدم.  منظورم تلفنیه.چه عاشقانه بود.

دوستش دارم می دونم اما ... .ما نمی تونیم برای  همیشه با هم باشیم .

خیلی وقته ندیدمش.

گذشت زمان در تعیین نوع احساس تعیین کننده است.گاهی احساسی که به کسی داری یه عشق یه هفته ای یا یه ماهه است حتی یه روزه ! .حتما تجربه کردین.

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده(اینو چی؟)

هر چند اول آشنایی یه جور دیگه یاد آدم می مونه اما تو عشق این احساس هر روز عمیق تر میشه .

اون متولد اسفند اما رومانتیک بودنشو نمی تونه خیلی نشون بده یا نمی خواد.با این حال جدیدا خیلی دلتنگم شده و این برام لذت بخشه وقتی می گه این عادت به تو نیست من دوستت دارم.قلبم سنگینه دلم هری می ریزه پایین وقتی یادش می افتم.اما... .آهنگ وبلاگمو راستی گوش می کنین در مورد احساسم به اون

 هر چند خوب خوب نشدم هنوز دعا  کنین این هفته ببینمش

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 16:49 |
 

۱-خوشحالم دلش برام تنگ شده اون قدر که اعتراف می کنه اونی که گفتن عاشقانه ها هنوز براش سخته و می گه به گفتن نیست.

۲-راستی یه آدم حسود جدیدا خیلی دلمو سوزونده و منم هیچ جوابی بهش ندادم .یه آدمی که خودشو خوب نشون می ده ولی زخم زبون و گوشه کنایه می زنه.یعنی تا کی ادامه می ده؟ الان یاد همه آتیش به پا کردناش و حرفهای احمقانه اش افتادم و ناراحتم دوستای خوبم .یعنی خدا جوابشو می ده؟یا باید من هم مثل اون باشم و جوابشو بدم.ناراحتم.کاش مجبور نبودم ببینمش.اونم الان که انقدر مریضم.(کاش مثل آنیتا (خواهر زاده دلقک)ما هم زود بدیا رو فراموش می کردیم.)

۳-عشق من یه حرف تکراری زده که اگه ماچم کنه زود خوب می شم .

۴-دیگه نمی تونم تایپ کنم.ممنونم که دعا کردین واسه سلامتیم.

۵- تصمیم گرفتم بهتر باشم مهربونتر و با آرامش بیشتر

الان می خوام به عشقم تلفن کنم خدا کنه از کتابخونه بیمارستان اومده باشه بیرون .شاید انرژی که ازش می گیرم این غمها رو کمتر کنه

در ضمن :ما به هم نمی رسیم مثل خورشیدیم و ماه

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 17:17 |
عشق من یه آدم مهربون با دل پاک وسواسی و سختگیر .من بعضی وقتا دکتر با سواد من  صداش می کنم.بعضی وقتا پسر کوچولو.بعضی وقتا بابایی یه موقع دختر کوچولوشم یه وقت مامانش یه وقت دوستش گاهی عشقش .

عشق من روزه بود نمی تونستم بوسش کنم.واسه من دعا می کنه .من خیلی وقته دعا نکردم  .راستی الان خیلی مریضم.برام دعا می کنین؟

ممنون از همه دوستانی که اومدن اینجا وقتی نبودم.

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:32 |
دیشب با هم افطار کردیم تو یه کافی شاپ با آش خوشمزه .من با قاشق تو خوردم.با گوشیت برام فال گرفتی ۱۵ در صد اومد .اصرار کردی که بگم نیتم چی بود من با خجالت گفتم بهت.چقدر نگاهتو دوست دارم.ازم تعریف می کنی دوست دارم.همون کافی شاپی که بار اول رفتیم.چقدر به هم نزدیک شدیم.

كنارت تو ماشين نشستم.گفتم براي آخرين بار كه همديگرو مي بينيم و تو دعوام كردي.نمي دونم چرا موقع خداحافظي هميشه اين احساس مسخره مياد سراغم.

از روز اول گفتم نبايد بهم وابسته بشي

- من وابسته نيستم برو هر كاري كه دوست داري انجام بده.من كه گفتم به هيچ كس وابسته نمي شم(واقعا؟)

- ولي من خودم به تو وابسته شدم.بهت فكر مي كنم هميشه .زياد هم فكر مي كنم.

زمان زمان همه چيزو حل مي كنه بايد منتظر گذشت زمان بمونيم .

حرفهاي در گوشي و گره خوردن دستهايمان

آرزوهاي بي اساس و بيم و اميدهايمان

حسرت حبس ثانيه هاي باهم توقف زمان

وداع تلخ نگاه هنوزتشنه و بعد مرورهايمان

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 8:56 |
آهای دوست عزیز که عین نوشته های منو گلچین می کنی و میذاری تو وبلاگت و چند نفر هم میان باهات همدردی می کنن .من از اینجا برای بیان احساساتم استفاده می کنم .همونجور هم که حس می کنی همش از دلم از ته دلمه دوست ندارم پستهامو بذاری تو وبلاگت  و دیدم تو حدودا ۱۶تا پست گذاشتی که ۱۵ تاش مال منه و البته پستهای من بدون نام واسشون اسم هم میذاری؟

احساس خوبی ندارم اصلا یه جور سرقت نه؟ و بازی کردن با احساس کسایی که باهات همدردی می کنن

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 16:13 |
من با تمام وجودم عاشق تو هستم تو خيلي شبيه مني تو همه چيز. انقدر دوستت دارم كه همه غمهامو مي تونم كنارت فراموش كنم .كاشكي ... نمي دونم چرا نمي تونم به خاطر خودم در مورد تو آرزو كنم . فقط دوست دارم تو خوشبخت باشي هميشه. هرچند همين الان تپش قلب گرفتم.بهت قول مي دم تحمل كنم.الان تو چشمام اشك .ديروز گفتي فلوكستين بخورم . ديروز گفتي چيكارت كنم؟  تو بگو من چيكار كنم؟ دوست دارمت مي خوام پيش تو باشم. مي دونم تو هم دوستم داري شايد يه خورده هم عاشقمي شايد هم نه تقريبا مي فهمم كه تو هم عاشق مني اما تو سيستم مهار كننده قويتري نسبت به من داري.مي  خوام بهت بگم نرو نمي تونم مي خوام خيلي حرفا بزنم نميتونم.شايد همين حرفها رو هم حتي نتونم بهت بگم.الان انقدر دلم پر از عشق و غمه كه دارم تند تند مي نويسم و سند مي كنم شايد تو هيچ وقت هم اينارو نخوني اما همون چند تا ميلتو من 1000 بار خوندم.باز هم مي گم عاشق تو ام و هر كاري بگي برات ميكنم. كاشكي مي تونستي نجاتم بدي كاشكي تو اين زمان تو اين كشور  با اين وضعيت انقدر عاشقت نبودم كه مجبور باشم اين همه غم و سختي رو از هر طرف تحمل كنم اما عشق تو هر جوري كه باشه دليل زنده بودنمه احساس تازه شدن احساس خوب عاشق بودن .نمي دونم اگه اون اتفاق لعنتي برات بيفته كه بالاخره اون كار رو ميكني من زنده مي مونم؟نه نبايد اينجوري بگم تو ناراحت ميشي .ببخش منو عزيز دلم  . نمي دونم چي ميشه فقط تو باشي من همه چيزو تحمل مي كنم اگه يه روزي ديگه همديگرو نديديم اگه تا ابد با هم خدا حافظي كرديم يا حتي بي خدا حافظي رفتي ( تپش قلبم ديگه خيلي زيادشده الان)0
هميشه براي من اسطوره عشقي به فكر من نباش هر كاري دوست داري بكن هر كاري.اميدوارم هيچ وقت از هم جدا نشيم .اميد وارم هيچ اتفاق بدي
برامون نيفته.اميد وارم بيشتر پيش تو باشم. عشق من هيچ وقت يك عشق دو طرفه رو نبايد راحت از دست داد  مي دوني . من تمام عشقمو بي شائبه بي هيچ توقعي تقديم مي كنم به تو اين  بهترين هديه ايكه مي تونم بهت بدم.قبول مي كني؟بهتره برم ديگه هرچند اندازه 100 صفحه ديگه مي تونم بنويسم ..فعلا خداحافظ عشق بي زوال من
كمكم كن عشق نفريني بي پروايي مي خواد ماهي چشمه كهنه هواي تازه درياي مي خواد كمكم كن منو تو بايد به فردا برسيم چشمه كوچيكه برامون ما بايد بريم به دريا برسيم
+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت 16:21 |

دچار وابستگی شدم. الان سندرم محرومیت از تو رو دارم و هیچ درمان جایگزینی هم نیست.

اون شب که داشتم از پل عابر رد می شدم وایسادم رومو کردم به طرف بیمارستان (فکر نکنین مریضه.) برات ب و س فرستادم.بعد بهت زنگ زدم.تو فهمیده بودی همون لحظه .۵ دقیقه تا خونه راه بود .توی این ۵ دقیقه چیا گفتیم .مثل دو تا آدم که قراره دیگه تا ابد خداحافظی کنن حرفهای عاشقانه مهلت نمی دادیم اون یکی بگه.قربون حرف زدنت.قربون خندیدنت.شاید اینجا نوشتنشون خیلی قشنگ نباشه.گاهي وقتها تو به من مي گي انگار دختر دبيرستاني هستي اما ببين تو خودت داري غرق مي شي تو اين عشق. راستي اون شبي كه به من گفتي تو زن مني و چند بار هم گفتي.هر چند كه يك جمله عاشقانه نيست "من تعجب كردم چرا اينو گفتي.آخه من تا حالا خوشگل تو عروسك تو  ناز تو و از اين خرت وپرتها بودم.زن تو؟

دیشب آهنگ کمکم کن با صدای بلند می خوندم.مطمئنم که تو می فهمیدی.انرژی مثبتی که از تو می گیرم نه ها ینیکن بهم میده نه ا بسولوت نه حتی شیواز نه استخر نه کلاس رقص نه مسافرت .یه لحظه صداتو بشنوم پر از انرژی می شم.دلم می خواد دختر کوچولوی تو باشم اگه بعدها دختری داشتی فکر کن که منم گفتی اسم منو روش میذاری.دوست دارم یه شب با تو صبح کنم هرچند که تو میگی فقط یه شب؟تو می گی زمان همه چیزو حل می کنه و من فقط می تونم چشمامو ببندم حتی  نمی تونم آرزو کنم.تا آخر هفته می شه ببینیم همدیگرو؟.هیچ کی تو دنیای حقیقی جز من و تو از عشقمون خبر نداره اينجا مي نويسم چون هركي دوست داره درباره عشقش حرف بزنه اينطور نيست؟مي خواد همه دنيا بفهمن كه چه حال وهوايي داره.. تمام وجودمو پر كردي .می خوام همیشه تو قلبم نگهت دارم کاشکی ازم دور نشی.نه نه نمی تونم آرزو کنم...

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 13:44 |
سلام.امروز می خوام در باره ۲ نفر حرف بزنم که هیچ ربطی هم به عشق من نداره.

یکیش دختر عمم هانیه .۲۳.سالشه.شاید ۵سال میشه ندیدمش.وقتی ۱۸ سالش بود با پسری که روبروی خونشون تو آژانس کار می کرد دوست شد و با مخالفت همه با هاش ازدواج کرد.آخه تو خانواده ما همه حداقل لیسانس دارن.بگذریم شوهرش خوشتیپ بود مثل خودش.نمی دونم چی بهش گذشت.با مادر شوهرش زندگی می کرد و در ۲ سال ۲ تا بچه هم آورد.حالا شنیدم که دوبینی داره گردنشو نمی تونه نگه داره و ام اس هم نیست.مادر بزرگم میگه بهش اشعه زدن(رادیوتراپی).حتما توموره.حالا هانیه بیچاره با دوبینی ضعف گردن کج تو ۲۳ سالگی  با ۲ تا بچه قد ونیم قد چیکار می کنه.براش دعا کنید .

یکی دیگه منشیمونه .مهتاب.۳۳ سالشه.تو ۲۲ سالگی یه خانومی رو دیده که خیلی مهربون بوده وآرزو کرده اون مادر شوهرش بشه که همین طور هم شده.شوهرش ۳ سال ازش کوچیکتره .یه دختر ۹ساله دارن الان.شوهرش معتاد شده.مهتاب چند بار کمکش کرده ترک کنه اما درست بشو نیست.میگه تا حالا بهم پول نداده همش گرفته.مهتاب به خاطر اون چک داده و حالا طرف می خواد ۶ملیونو بذاره اجرا و مهتاب ۳ ماهه خونه مامانش زندگی می کنه.با یه پسر ۳۰ ساله هم دوست شده که عاشق هم شدن واقعا. اون پسره گفته من خیلی بدشانسم عاشق یکی شدم که ۲ تا مشکل بزرگ داره۱- بچه داره۲- ده سال با شوهرش زندگی کرده. مهتاب می خواد طلاق بگیره.یک ماهه بچه اش و ندیده .می ترسه بابت چک هاش.ماشینشو فروخته به توصیه من پولشو گذاشته بانک مسکن.همش مریض میشه.شوهرش زنگ زده گریه کرده گفته برگرد و مهتاب گفته یادته بهم می گفتی پیرزن یادته می گفتی موهای سفیدت در اومده.پیشو نیت چرا انقدر بلنده .سینه هات چرا انقدر کوچیکه و .....جالبه که مهتاب به نظر دوست پسرش که یه پسر خوشتیپه خیلی خوشگل باربی هنرمند با گذشت مهربون ناز و دوست داشتنی میاد .حالا مهتاب تو مرحله بدیه .براش دعا کنید دوستای مهربون.

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 11:55 |
دیروز ۱۹ شهریور اومدی .من تاپ مشکی ریشریش و دامن مشکی پوشیدم که دوست داری.بعد بهت پاورپوینت یاد دادم!مردم از دست این بچه مثبت بازیهامون.کتاب کیمیاگر که برات خریده بودم دادم بهت.

چقدر خوب بودی.تو اون تاریکی.هیچ وقت یادم نمیره.اون تلفن بی موقع و کات.

به گردنم پنکیک زدم .الان بیشتر دوستت دارم خیلی بیشتر.

تو چی هستی .آخه من که اینجوری نبودم.چیکار کردی با من اینجوری عاشقت شدم.

راستی آخرش یادت رفت گونه ها و زیر چونه ام؟

یه کم می بینمت( یه کمها)نمی دونم چرا خجالت می کشم .می دونم من و تو هیچ وقت به هم نمی رسیم اما این عشق دوست ندارم ازبین بره.

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت 13:56 |
اين چند روز كه مسافرت بودي مي خواستم ببينم زندگي بدون تو چجوريه بهت زنگ نز دم  آخه مي خوام بتونم دوريتو تحمل كنم .اما همه بهم مي گفتن چقدر بهم ريختي .چقدر عصبي شدي.و انگار ۱۰۰سال بود كه صداتو نشنيده بودم.

تو:سلام بي معرفت .پيشي من خوشگل من كجا بودي دلم خيلي برات تنگ شده بود .همه جا ياد تو بودم عزيزم.

من :منو با خودت نبردي(مي دونم نميشه برما)

تو:يه بار باهم مي ريم هرجاي دنيا كه تو گفتي....

من:تو همه زندگي مني (متاسفانه ).

تو:مي خوامت.مال مني تو

 ای یادواره ی خوش
ای مقصد مسلم
ای معنی سخاوت
معجزه ای یا مرهم؟

هزاران هزار بار
تو را اشک ریختم
تو را بغض کرده
به خلوت رسیدم
هزاران هزار بار
تو را خواب دیدم
تو را حین گریه
به آغوش کشیدم

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 10:25 |
تو:دارم بهت وابسته می شم...چرا انقدر نگرانتم...وقتی پیشتم حس خاصی دارم به تو

من:شاید عاشقم باشی

تو :آره فکر کنم عاشقتم

۴ ساعت ونیم که با تو بودم مثل برق گذشت.وای چقدر خوب بود با استرس خوشی غم و تردید.

الان جاهایی که تو نشسته بودی می شینم. ازلیوانی که تو آب خوردی آب می خورم و به تو فکر می کنم.چیز برگرهایی که خوردیم با هم و هیچ چیز از مزه اش نفهمیدم چون محو تو بودم.

نوازشهای آروم تو بازوهام و موهام.می گفتی موهام پخش باشه عین بچه هام.وقتی جمعش می کنم ومی بندم عین جوجو می شم.گفتی مطمئنی که با من ازدواج می کردی .گفتی من همونم که همیشه می خواستی  آروم مهربون خوشگل .

می دونی چقدر شبیه همیم من وتو؟

 این آهنگ مهستی می خوند و من تو آغوشت بودم

نرو نرو که عشقمون شروع سرگذشته     شب سیاه سحر میشه گذشته ها گذشته

این دل دل دیوونه گرفتار و پریشونه به جز تو هیچ کسو یار نمی دونه...

و باز موقع رفتنت گونه ها و زیر چونه ام و بوسیدی و رفتی. کجا رفتی ؟کجا بی معرفت؟

غروب جمعه که گفتی .من قلبم داره میاد تو دهنم .تو هم مثل من بودی .تحمل می کنم.

تحمل می کنم .من می تونم هرچند که  خیلی سخته.:تو عشق منی:آخ دوستت دارم.

واسه من خنگ نمیشی .خنگول منی؟:نه:عروسک منی تو.

اینو بدون که عروسکت قلب داره.بدون تو می میره ولی بهت نمیگه که اذیت نشی.

تو دلت می خواست اونروز که پیش هم بودیم وبلاگمو بخونی من آدرسمو ندادم.نمی خوام بفهمی انقدر دوستت دارم. نمی خوام عشق من تو تصمیمهای زندگیت دخالت کنه.

عکسمو بهت ندادم اما پشیمونم.

تو را می خواهمو دانم هرگز به کام دل درآغوشت نگیرم

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 18:44 |
تو اومدی .من باورم نمیشد تو اونجایی.-چقدر خوشگل شدی عروسک من

-من می خوام عشق تو باشم .هر شب به یاد تو می خوابم و هر روز که از جلوی خیابون نیایش رد می شم برات ب و س می فرستم می فهمی؟من دلم می خواد بغلت کنم و واسه همیشه نگهت دارم.

شعری که برات گفتم و ازم گرفتی و چقدر خوشت اومد باورت نمی شد من گفته باشم نه؟

ببین عشق تو دوباره شاعرم کرده بعداز ۱-۲ سالی که هیچ نگفته بودم.

من نزدیک تو بودم و نفسهات تو موهام می پیچید و اون آهنگ مهستی می خوند.

وقتی می رفتی  گونه هامو  و زیر چونه مو   نوازش کردی  و رفتی و من تو رویای تو غرق شدم.

 فاصله سزای ما نیست تو بگو واسه همیشه این جدایی حق ما نیست

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک می کنم   توی تنهاییام فقط به تو فکر می کنم

با تو می مونم واسه همیشه

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت 13:26 |
و باز هم دوستت دارم های تو .........دلم نمیاد یا نمی تونم همه حرفاتو اینجا بنویسم

من داشتم از اینترنت جواب سوالتو در مورد شارکو ماری توث می گفتم و تو به جای گوش کردن قربون صدقه ام می رفتی...

کاری نداری ؟- چرا کارت دارم ...

ناراحتم که تو این جای لعنتی و تو این دوره به دنیا اومدم.دوست دارم با هم بریم مسافرت .فکرشو بکن چقدر خوش می گذره .بریم اما یه مشکل کوچولو اینه که من نمی تونم بیام.

من نمی خوام نمیخوام نمی خوام ... می خوام پیش تو باشم به من نگو رویا نباف چون نمی تونم

همه زندگی من

 

+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 15:39 |
بهار بود.دوباره عاشق شدم. پس میشه عاشق شد.اولش انتظار دیدنت بود که از خودم دورش می کردم و باز می اومد منتظرت بودم!شک کردم و خودم نفهمیدم که ایمیل فرستادم یا نه که جوابتو دیدم .واون متن اگر عمر دوباره داشتم ...موافقم که شادی از خرد برتر است و تو که بعد نوشتی اون متن با کمک شما ساده میشه و بعد تر که گفتی: اونو فرستادی که کموتاکسی بشه؟

و اولین تلفنم به خاطر اون سمینار بود .ببین نشونه هایی که می گم ایناست که دقیقا همون ماه سمینار بود و نه قبلش و نه تا حالا ! وگرنه من چه دلیلی برای زنگ زدن به تو داشتم؟

چقدر صدام می لرزید.فهمیدی؟ و اون روز که دوشنبه بود و من مجبور شدم با موبایلم بهت زنگ بزنمو اس ام اس بدم و تو جواب بدی تو جلسه.اول که پایین پله ها دیدمت و تو گفتی من فقط به خاطر شما اومدم و من نمی دونم چرا خودمو گول می زدم ومی گفتم به خودم که به خاطر اون سمینار اومدی.بعد از اونجا با هم رفتیم کافی شاپ !!!(من شب قبل تو خیالبافیام به همین پیشنهاد تو جواب رد داده بودم!)

و چقدر نگام کردی و چقدر من سرخ شده بودم.یادته گفتی کفبینی بلدی و من کف دستمو بهت نشون دادم و تو اونوقت محکم گرفتی دستمو و من چقدر خجالت ؟ ترس؟ احساس گناه ؟ ...کشیدم.

بعد که قدم زدیم و تو دستمو گرفتی و من دستمو کشیدم بیرون و تو گفتی :نه؟.به من گفتی تو گفتی من فقط به خاطر تو "اومدم.بعدش تو پارک و قبلا گفتم که گفتی ایمیلهای عاشقانه" برام می فرستی.چقدر تو چشمات عشق بود الان هم هست اما صمیمی تر؟من وتو چه زود رفتیم این راهو باورم نمیشه فقط ۳ ماهه می شناسمت (خودت امروز گفتی بعد از ۲ سال دوستی من وتو ...)

 آخرین بارچقداسترس داشتم مثل یه رویا بود .همین الان دلم ضعف رفت برات."ای مهربانتر از من با من حرفهایت همیشه مرا مست می کند.

.اما اینک ای آفریده من نه ای آفریده مرا با من چه می کنی ؟"

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت 19:1 |
تو همیشه تو قلب منی .می دونم بالاخره تو رو از من می گیرن ولی همیشه تو قلبم نگهت می دارم واسه خودم.ببخش که  از غصه هام می گم  و تو ناراحت می شی برام.الان یه کاری می کنی؟

کی بریم؟شاید اینجوری بهتر شد .باز هم نشونه ها؟.حسرت.

موهامو کوتاه کردم - خوشگل شدی چقدر.-مگه می بینی؟-آره .بکشم موهاتو!

وسوسه های تو ..............

عاشقتم متاسفانه

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 17:26 |
اگه میومدی....................

"-یه عکس تو موبایلم دارم شبیه تو وقتی حرف می زنی نگاش می کنم."

فرصتهارو چه آسون از دست می دی.پشیمون می شی.

-آره می دونم پشیمون می شم.نگران نباش خودم یه فرصت مناسب پیدا می کنم.

بگو چه رنگی هستی امروز خوشگل من.کوچولو عصبانی میشی دوست دارم جون.

..............

شاید نشونه ها اینو میگن که نباید بیشتر از این به هم نزدیک بشیم.همین که نیومدی.شاید اینجوری بهتر باشه.همیشه خیال از واقعیت قشنگتر.

ولی ساختن خاطره از واقعیت خیالی میشه که بیشتر لمسش می کنی...

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 13:3 |
پنج شنبه که خیلی دوستت داشتم و چقدر تو آرامش باهات حرف زدم

چقدر خوش گذشت.قبلا ۱۰-۲۰ .تو مال منی می خوای همیشه پیشم بمونی؟

 

 

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 14:57 |
نمی دونم اون شب که یکشنبه بود و من خیلی خوشگل بودم و رفته بودم آرایشگاه و مهمونا از من تعریف می کردن چی شد

من حق ندارم بهت بگم نرو اما.................

نرو تو هم مثل من نمی تونی دووم بیاری نرو

تو هم مثل من تو غصه کم میاری نرو

تو که می دونی من بی تو تو بی من یعنی حسرت تو

تو که می دونی بی جواب می مونه عشق و عادت نرو

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 13:56 |