تبليغاتX
تو تنها نیستی
پنج شنبه شب  داشتم باهاش حرف می زدم.  منظورم تلفنیه.چه عاشقانه بود.

دوستش دارم می دونم اما ... .ما نمی تونیم برای  همیشه با هم باشیم .

خیلی وقته ندیدمش.

گذشت زمان در تعیین نوع احساس تعیین کننده است.گاهی احساسی که به کسی داری یه عشق یه هفته ای یا یه ماهه است حتی یه روزه ! .حتما تجربه کردین.

اولش گفتم یه حسه یا یه احترام ساده اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده(اینو چی؟)

هر چند اول آشنایی یه جور دیگه یاد آدم می مونه اما تو عشق این احساس هر روز عمیق تر میشه .

اون متولد اسفند اما رومانتیک بودنشو نمی تونه خیلی نشون بده یا نمی خواد.با این حال جدیدا خیلی دلتنگم شده و این برام لذت بخشه وقتی می گه این عادت به تو نیست من دوستت دارم.قلبم سنگینه دلم هری می ریزه پایین وقتی یادش می افتم.اما... .آهنگ وبلاگمو راستی گوش می کنین در مورد احساسم به اون

 هر چند خوب خوب نشدم هنوز دعا  کنین این هفته ببینمش

 

+ نوشته شده توسط نگار در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 16:49 |
 

۱-خوشحالم دلش برام تنگ شده اون قدر که اعتراف می کنه اونی که گفتن عاشقانه ها هنوز براش سخته و می گه به گفتن نیست.

۲-راستی یه آدم حسود جدیدا خیلی دلمو سوزونده و منم هیچ جوابی بهش ندادم .یه آدمی که خودشو خوب نشون می ده ولی زخم زبون و گوشه کنایه می زنه.یعنی تا کی ادامه می ده؟ الان یاد همه آتیش به پا کردناش و حرفهای احمقانه اش افتادم و ناراحتم دوستای خوبم .یعنی خدا جوابشو می ده؟یا باید من هم مثل اون باشم و جوابشو بدم.ناراحتم.کاش مجبور نبودم ببینمش.اونم الان که انقدر مریضم.(کاش مثل آنیتا (خواهر زاده دلقک)ما هم زود بدیا رو فراموش می کردیم.)

۳-عشق من یه حرف تکراری زده که اگه ماچم کنه زود خوب می شم .

۴-دیگه نمی تونم تایپ کنم.ممنونم که دعا کردین واسه سلامتیم.

۵- تصمیم گرفتم بهتر باشم مهربونتر و با آرامش بیشتر

الان می خوام به عشقم تلفن کنم خدا کنه از کتابخونه بیمارستان اومده باشه بیرون .شاید انرژی که ازش می گیرم این غمها رو کمتر کنه

در ضمن :ما به هم نمی رسیم مثل خورشیدیم و ماه

+ نوشته شده توسط نگار در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 و ساعت 17:17 |
عشق من یه آدم مهربون با دل پاک وسواسی و سختگیر .من بعضی وقتا دکتر با سواد من  صداش می کنم.بعضی وقتا پسر کوچولو.بعضی وقتا بابایی یه موقع دختر کوچولوشم یه وقت مامانش یه وقت دوستش گاهی عشقش .

عشق من روزه بود نمی تونستم بوسش کنم.واسه من دعا می کنه .من خیلی وقته دعا نکردم  .راستی الان خیلی مریضم.برام دعا می کنین؟

ممنون از همه دوستانی که اومدن اینجا وقتی نبودم.

+ نوشته شده توسط نگار در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 11:32 |
دیشب با هم افطار کردیم تو یه کافی شاپ با آش خوشمزه .من با قاشق تو خوردم.با گوشیت برام فال گرفتی ۱۵ در صد اومد .اصرار کردی که بگم نیتم چی بود من با خجالت گفتم بهت.چقدر نگاهتو دوست دارم.ازم تعریف می کنی دوست دارم.همون کافی شاپی که بار اول رفتیم.چقدر به هم نزدیک شدیم.

كنارت تو ماشين نشستم.گفتم براي آخرين بار كه همديگرو مي بينيم و تو دعوام كردي.نمي دونم چرا موقع خداحافظي هميشه اين احساس مسخره مياد سراغم.

از روز اول گفتم نبايد بهم وابسته بشي

- من وابسته نيستم برو هر كاري كه دوست داري انجام بده.من كه گفتم به هيچ كس وابسته نمي شم(واقعا؟)

- ولي من خودم به تو وابسته شدم.بهت فكر مي كنم هميشه .زياد هم فكر مي كنم.

زمان زمان همه چيزو حل مي كنه بايد منتظر گذشت زمان بمونيم .

حرفهاي در گوشي و گره خوردن دستهايمان

آرزوهاي بي اساس و بيم و اميدهايمان

حسرت حبس ثانيه هاي باهم توقف زمان

وداع تلخ نگاه هنوزتشنه و بعد مرورهايمان

 

+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 8:56 |
آهای دوست عزیز که عین نوشته های منو گلچین می کنی و میذاری تو وبلاگت و چند نفر هم میان باهات همدردی می کنن .من از اینجا برای بیان احساساتم استفاده می کنم .همونجور هم که حس می کنی همش از دلم از ته دلمه دوست ندارم پستهامو بذاری تو وبلاگت  و دیدم تو حدودا ۱۶تا پست گذاشتی که ۱۵ تاش مال منه و البته پستهای من بدون نام واسشون اسم هم میذاری؟

احساس خوبی ندارم اصلا یه جور سرقت نه؟ و بازی کردن با احساس کسایی که باهات همدردی می کنن

+ نوشته شده توسط نگار در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 16:13 |