دیروز ۱۹ شهریور اومدی .من تاپ مشکی ریشریش و دامن مشکی پوشیدم که دوست داری.بعد بهت پاورپوینت یاد دادم!مردم از دست این بچه مثبت بازیهامون.کتاب کیمیاگر که برات خریده بودم دادم بهت.
چقدر خوب بودی.تو اون تاریکی.هیچ وقت یادم نمیره.اون تلفن بی موقع و کات.
به گردنم پنکیک زدم .الان بیشتر دوستت دارم خیلی بیشتر.
تو چی هستی .آخه من که اینجوری نبودم.چیکار کردی با من اینجوری عاشقت شدم.
راستی آخرش یادت رفت گونه ها و زیر چونه ام؟
یه کم می بینمت( یه کمها)نمی دونم چرا خجالت می کشم .می دونم من و تو هیچ وقت به هم نمی رسیم اما این عشق دوست ندارم ازبین بره.
+ نوشته شده توسط نگار در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت
13:56 |
