دیشب با هم افطار کردیم تو یه کافی شاپ با آش خوشمزه .من با قاشق تو خوردم.با گوشیت برام فال گرفتی ۱۵ در صد اومد .اصرار کردی که بگم نیتم چی بود من با خجالت گفتم بهت.چقدر نگاهتو دوست دارم.ازم تعریف می کنی دوست دارم.همون کافی شاپی که بار اول رفتیم.چقدر به هم نزدیک شدیم.
كنارت تو ماشين نشستم.گفتم براي آخرين بار كه همديگرو مي بينيم و تو دعوام كردي.نمي دونم چرا موقع خداحافظي هميشه اين احساس مسخره مياد سراغم.
از روز اول گفتم نبايد بهم وابسته بشي
- من وابسته نيستم برو هر كاري كه دوست داري انجام بده.من كه گفتم به هيچ كس وابسته نمي شم(واقعا؟)
- ولي من خودم به تو وابسته شدم.بهت فكر مي كنم هميشه .زياد هم فكر مي كنم.
زمان زمان همه چيزو حل مي كنه بايد منتظر گذشت زمان بمونيم .
حرفهاي در گوشي و گره خوردن دستهايمان
آرزوهاي بي اساس و بيم و اميدهايمان
حسرت حبس ثانيه هاي باهم توقف زمان
وداع تلخ نگاه هنوزتشنه و بعد مرورهايمان
+ نوشته شده توسط نگار در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت
8:56 |
